اصطلاحات
اصطلاحات انگلیسی در فیلمها: چیزی که همهٔ کلمههایش را بلدی و باز نمیفهمی
اصطلاحات انگلیسی مهمترین دلیلی هستند که تکتک کلمههای یک جمله را میفهمی و باز معنی جمله را نمیگیری. این راهنما بیش از ۳۰ اصطلاح پرکاربرد فیلمها را با معنی، مثال و معادل فارسی میآورد.

اصطلاحات انگلیسی تنها دلیلی هستند که تو تکتک کلمههای یک جملهٔ انگلیسی را میفهمی و باز هم معنی جمله را نمیگیری. شخصیت فیلم میگوید break a leg و تو میدانی break یعنی شکستن و leg یعنی پا؛ اما «پایت را بشکن» در آن صحنه هیچ معنایی ندارد. بقیهٔ سالن میخندند یا تکان میخورند و تو یک ثانیه عقب میمانی — نه چون لغتت ضعیف است، چون آن سه کلمه با هم یک واحد معنایی تازه ساختهاند که هیچکدامشان بهتنهایی آن را ندارد.
این حس، بین زبانآموزهای ایرانی که سریال زیاد میبینند، عمومیترین حس دنیاست: در کلاس نمرهٔ خوب میگیری، مقاله را میخوانی، اما وسط یک دیالوگ ساده در آشپزخانهٔ یک سیتکام گیر میکنی. دلیلش این است که کتابهای آموزشی زبان را تمیز و قابلپیشبینی نگه میدارند، در حالی که فیلمنامهنویس دقیقاً برعکس عمل میکند: مینویسد همانطور که آدمها حرف میزنند، و آدمها وقتی حرف میزنند اصطلاح میبارند.
در این راهنما اول میبینی اصطلاح دقیقاً چیست و چرا معنیاش برابر با جمع معنی کلمههایش نیست، بعد بیش از ۳۰ اصطلاح پرکاربرد را در سه دستهٔ موضوعی میگیری — هر کدام با معنی، یک مثال طبیعی، نام سریال یا فیلمی که تیپیک آن است، و هر جا معادل فارسی واقعی داشته باشد، همان معادل. در آخر هم میفهمی چطور اینها را نگه داری و در کدام تلهها نیفتی.
اصطلاح چیست و چرا معنیاش جمع کلمههایش نیست؟
اصطلاح (idiom) عبارتی ثابت است که معنیاش از معنی اجزایش بیرون نمیآید. spill the beans هیچ ربطی به لوبیا ندارد و یعنی «راز را لو دادن». bite the bullet یعنی دندان روی جگر گذاشتن و انجام دادن کاری سخت. break a leg یعنی «موفق باشی». در هر سه مورد، اگر معنی کلمهها را کنار هم بگذاری به یک تصویر بیربط میرسی، نه به معنی جمله.
بهترین راه برای فهمیدن این ماجرا این است که اصطلاح را نه یک «عبارت»، بلکه یک لغت بلند در نظر بگیری. وقتی کلمهٔ «کتاب» را میشنوی، حرفهای ک، ت، ا و ب را جداگانه معنی نمیکنی؛ کل کلمه یک واحد است. اصطلاح هم دقیقاً همین است، فقط این واحد چند کلمه طول دارد. مغزی که انگلیسی را روان میفهمد، piece of cake را بهصورت یک بلوک واحد میشنود، نه سه لغت پشت سر هم.
اصطلاح یعنی کلمهای که تصادفاً چند کلمه طول دارد. اگر تکهتکهاش کنی، مثل این است که کلمهٔ «کتاب» را حرفبهحرف ترجمه کنی.
چرا ترجمهٔ کلمهبهکلمه روی اصطلاح شکست میخورد؟
غریزهٔ اول هر فارسیزبانی موقع شنیدن یک جملهٔ ناآشنا این است که کلمهها را یکییکی ترجمه کند و بعد آنها را به هم بچسباند. این غریزه برای جملههای معمولی جواب میدهد و دقیقاً به همین دلیل خطرناک است: چون تا وقتی جواب میدهد، تو به آن اعتماد میکنی. اما لحظهای که به یک اصطلاح میرسی، همین روش نهتنها کمکت نمیکند، بلکه یک معنی غلط و کاملاً منطقی به تو تحویل میدهد — و چون منطقی به نظر میرسد، متوجه نمیشوی که اشتباه کردهای.
این بدترین حالت ممکن است. اگر یک لغت را ندانی، مکث میکنی و دنبالش میگردی. ولی وقتی he is pulling your leg را «دارد پایت را میکشد» میفهمی، هیچ زنگ خطری به صدا درنمیآید؛ فقط صحنه کمی عجیب میشود و تو از کنارش رد میشوی. همین رد شدنهای بیصدا، دهها بار در یک قسمت تکرار میشوند و کمکم به این نتیجه میرسی که «انگلیسی فیلمها با انگلیسی کلاس فرق دارد» — که درست است، و راهحلش هم مثل رمزگشایی اسلنگ سریالها این است که یاد بگیری این واحدها را بهصورت کامل ببینی، نه تکهتکه.

چرا دیالوگ فیلم و سریال اینقدر پر از اصطلاح است؟
فیلمنامهنویس یک وظیفه دارد: کاری کند که دیالوگ واقعی به گوش برسد. اگر شخصیتها مثل کتاب درسی حرف بزنند، تماشاگر در سی ثانیه باور نمیکند. پس نویسنده همان چیزی را مینویسد که آدمها واقعاً میگویند، و انگلیسیِ گفتاری بدون اصطلاح تقریباً وجود ندارد. نتیجه این است که فیلم و سریال، بدون اینکه قصد آموزشی داشته باشند، غلیظترین منبع اصطلاح در دسترس تو هستند.
- اصطلاح در یک ثانیه چیزی را میرساند که توضیح مستقیمش سه جمله وقت میبرد — و فیلم وقت ندارد.
- شوخی، طعنه، تهدید و تعارف تقریباً همیشه در قالب اصطلاح گفته میشوند، چون مزهشان دقیقاً در همان معنی دوم است.
- اصطلاح شخصیتپردازی میکند: یک وکیل، یک آشپز و یک نوجوان هر کدام مجموعهٔ اصطلاحهای خودشان را دارند.
- کتاب درسی اصطلاح را در یک کادر خاکستری آخر فصل میگذارد؛ فیلم آن را وسط دعوا، وسط خنده و وسط گریه به تو نشان میدهد.
- همان چند صد اصطلاح پرکاربرد آنقدر تکرار میشوند که با تماشای منظم، خودبهخود در گوشت مینشینند.
به همین دلیل است که تماشای هدفمند سریال، نه تماشای منفعل، سریعترین راه برای برداشتن این بار است. اگر هنوز روش تماشایت را نساختهای، راهنمای کامل یادگیری زبان با سریال چارچوب کلی را میدهد؛ این مقاله روی یکی از سختترین لایههای آن چارچوب تمرکز میکند.

بیش از ۳۰ اصطلاح پرکاربرد انگلیسی با مثال
اصطلاحها را موضوعی گروهبندی کردهایم، چون حافظه با دستهبندی بهتر کار میکند تا با فهرست الفبایی. هر ورودی معنی واقعی، یک جملهٔ نمونهٔ طبیعی و نام سریال یا فیلمی را دارد که آن اصطلاح در فضایش زیاد شنیده میشود. هر جا معادل فارسی واقعی وجود داشته، آوردهایم؛ همان معادل قویترین قلاب حافظه است و دیگر از یادت نمیرود.
زمان، فشار و تصمیم
پرتکرارترین دستهٔ اصطلاحها در محیط کار، دادگاه، بیمارستان و هر صحنهای که کسی زیر فشار زمان است.
- bite the bulletBreaking Bad
بالاخره دندان روی جگر گذاشتن و انجام دادن کاری سخت که مدتها از آن فرار میکردی.
“I hate the dentist, but I'm going to bite the bullet and book an appointment.”
از دندانپزشکی متنفرم، ولی دل را به دریا میزنم و وقت میگیرم.
- cut to the chaseSuits
مقدمهچینی را کنار گذاشتن و مستقیم رفتن سر اصل مطلب. ریشهاش از تدوین سینماست: پریدن به صحنهٔ تعقیب و گریز.
“We only have ten minutes, so let me cut to the chase.”
فقط ده دقیقه وقت داریم، پس بگذار بروم سر اصل مطلب.
- beat around the bushHouse M.D.
حاشیه رفتن و طفره رفتن از گفتن حرف اصلی؛ دقیقاً همان «طفره رفتن» خودمان.
“Stop beating around the bush and tell me what happened.”
حاشیه نرو و بگو چه اتفاقی افتاد.
- in the nick of timeSherlock
درست در آخرین لحظهٔ ممکن، وقتی یک ثانیه دیرتر همهچیز خراب میشد — همان «سر بزنگاه».
“The ambulance arrived in the nick of time.”
آمبولانس درست سر بزنگاه رسید.
- down to the wireThe West Wing
کشیده شدن یک ماجرا تا آخرین ثانیه، بیآنکه تا لحظهٔ آخر معلوم باشد نتیجه چه میشود.
“The negotiation went right down to the wire.”
مذاکره تا آخرین لحظه کش آمد.
- call it a dayThe Office
کار امروز را همینجا تمام کردن؛ نه چون تمام شده، چون دیگر بس است.
“We've been at this for nine hours — let's call it a day.”
نُه ساعت است داریم روی این کار میکنیم؛ بیا برای امروز تمامش کنیم.
- burn the midnight oilThe Social Network
تا دیروقت شب کار یا درس خواندن — همان «دود چراغ خوردن» خودمان.
“She burned the midnight oil for a week before the exam.”
یک هفته پیش از امتحان دود چراغ خورد.
- put something on the back burnerGrey's Anatomy
کاری را موقتاً کنار گذاشتن و به اولویت پایینتر بردن — نه لغو کردن، فقط عقب انداختن.
“We're putting the redesign on the back burner until spring.”
بازطراحی را تا بهار میگذاریم کنار.
- the ball is in your courtThe Good Wife
حالا نوبت توست که تصمیم بگیری یا حرکت بعدی را انجام دهی — «توپ در زمین توست»، که عیناً در فارسی هم میگوییم.
“I've made my offer. The ball is in your court now.”
پیشنهادم را دادم. حالا توپ در زمین توست.
- drag your feetBetter Call Saul
عمداً کار را کِش دادن و لفتش دادن، چون دلت نمیخواهد انجامش بدهی.
“The company has been dragging its feet on the refund for months.”
شرکت ماههاست دارد پس دادن پول را لفتش میدهد.
پول، خرج و کار
این دسته را در هر سریال خانوادگی، هر درام شرکتی و هر صحنهای که کسی دربارهٔ قبض و حقوق حرف میزند میشنوی — و در مکالمهٔ روزمرهٔ خودت هم بیشترین کاربرد را دارد.
- cost an arm and a legFriends
آنقدر گران بودن که آدم را بچاپد؛ در فارسی میگوییم «کلی آب خورد».
“That apartment cost them an arm and a leg.”
آن آپارتمان برایشان کلی آب خورد.
- break the bankModern Family
بیشتر از توان مالیات خرج برداشتن. بیشتر بهصورت منفی به کار میرود:
it won't break the bankیعنی «آنقدرها هم گران نیست».“A weekend by the sea won't break the bank.”
یک آخر هفته کنار دریا آنقدرها هم خرج برنمیدارد.
- make ends meetBreaking Bad
بهزحمت دخل و خرج را جور کردن و ماه را به آخر رساندن.
“He took a second job just to make ends meet.”
شغل دومی گرفت فقط برای اینکه دخل و خرجش جور شود.
- bring home the baconMalcolm in the Middle
نانآور خانه بودن؛ کسی که خرج زندگی را درمیآورد.
“Someone in this family has to bring home the bacon.”
بالاخره یکی در این خانه باید نانآور باشد.
- in the redSuccession
در ضرر بودن؛ حساب و کتاب شرکت یا آدم منفی است. نقطهٔ مقابلش
in the blackاست.“The studio has been in the red for three quarters.”
استودیو سه فصل است که در ضرر است.
- cut cornersChernobyl
برای صرفهجویی در وقت یا پول، کار را سرسری و ناقص انجام دادن.
“They cut corners on safety and people got hurt.”
سرِ ایمنی کم گذاشتند و آدمها آسیب دیدند.
- go the extra mileTed Lasso
بیشتر از آنچه از تو انتظار میرود مایه گذاشتن و زحمت کشیدن.
“She always goes the extra mile for her students.”
همیشه برای شاگردهایش بیشتر از حد انتظار مایه میگذارد.
- pull your weightBrooklyn Nine-Nine
سهم خودت را از کار گروهی درست انجام دادن و سربار بقیه نبودن.
“If you're on this team, you pull your weight.”
اگر عضو این تیمی، باید سهم خودت را از کار انجام بدهی.
- climb the corporate ladderMad Men
پلهپله در سلسلهمراتب یک شرکت بالا رفتن و ارتقا گرفتن.
“He spent fifteen years climbing the corporate ladder.”
پانزده سال وقت گذاشت تا پلههای شرکت را یکییکی بالا برود.
رابطه، دعوا و احساسات
پرباراترین دستهٔ اصطلاحها، چون هستهٔ اصلی هر درام و هر کمدی همین است. اتفاقاً بیشترین معادلهای فارسی دقیق هم در همین دسته پیدا میشوند.
- break the iceHow I Met Your Mother
شکستن سکوت و خجالت اولیهٔ یک جمع — دقیقاً همان «یخ مجلس را شکستن» خودمان.
“He told a terrible joke just to break the ice.”
یک جوک افتضاح گفت فقط برای اینکه یخ جمع باز شود.
- spill the beansFriends
لو دادن راز، معمولاً بیآنکه قصدش را داشته باشی — همان «بند را آب دادن».
“Don't tell him anything; he'll spill the beans.”
به او چیزی نگو؛ بند را آب میدهد.
- get cold feetThe Big Bang Theory
در لحظهٔ آخر ترسیدن و پا پس کشیدن از تصمیمی که گرفته بودی — «جا زدن».
“He got cold feet the night before the wedding.”
شب پیش از عروسی جا زد.
- hit the roofBreaking Bad
از شدت عصبانیت منفجر شدن — همان «از کوره در رفتن».
“When my dad saw the bill, he hit the roof.”
بابام تا قبض را دید از کوره در رفت.
- pull someone's legGilmore Girls
کسی را دست انداختن و شوخی کردن — «سر به سر کسی گذاشتن».
“Relax, I'm just pulling your leg.”
بیخیال، دارم سر به سرت میگذارم.
- bury the hatchetSchitt's Creek
کنار گذاشتن یک دشمنی قدیمی و آشتی کردن.
“After ten years, the two brothers finally buried the hatchet.”
بعد از ده سال، آن دو برادر بالاخره آشتی کردند.
- walk on eggshellsMarriage Story
چنان با احتیاط با کسی رفتار کردن که مبادا ناراحت شود؛ خستهکنندهترین حالت ممکن در یک رابطه.
“Ever since the argument, I've been walking on eggshells around her.”
از وقت آن دعوا، جوری با او رفتار میکنم که انگار روی شیشه راه میروم.
- over the moonThe Crown
از خوشحالی روی پا بند نبودن؛ شادیای که در آدم جا نمیشود.
“She was over the moon about the news.”
از شنیدن آن خبر روی پا بند نبود.
- once in a blue moonNew Girl
خیلی بهندرت — همان «سالی به دوازده ماه».
“He calls his brother once in a blue moon.”
سالی به دوازده ماه به برادرش زنگ میزند.
- a piece of cakeParks and Recreation
خیلی آسان — «مثل آب خوردن».
“Don't worry about the test, it's a piece of cake.”
نگران امتحان نباش، مثل آب خوردن است.
- a blessing in disguiseForrest Gump
اتفاق بدی که بعداً معلوم میشود خیرش در همان بوده.
“Losing that job turned out to be a blessing in disguise.”
از دست دادن آن شغل آخرش معلوم شد خیرش در همین بوده.
- rub someone the wrong wayThe Good Place
بیآنکه دلیل مشخصی داشته باشی، روی اعصاب کسی رفتن.
“I don't know why, but his tone rubs me the wrong way.”
نمیدانم چرا، ولی لحنش میرود روی اعصابم.
- break a legLa La Land
«موفق باشی» — درست پیش از اجرا، آزمون یا هر لحظهٔ سرنوشتساز. هرگز به معنی آرزوی بد نیست.
“You're on in five minutes — break a leg!”
پنج دقیقهٔ دیگر نوبت توست — موفق باشی!
خواندن کلمهبهکلمه در برابر معنی واقعی
این جدول را برای شش اصطلاحی درست کردهایم که بیشترین سوءتفاهم را برای زبانآموز فارسیزبان میسازند. ستون وسط دقیقاً همان چیزی است که مغزت در لحظهٔ اول تولید میکند؛ ستون سوم چیزی است که واقعاً گفته شده. فاصلهٔ بین این دو ستون، همان چیزی است که باعث میشود صحنه برایت بیمعنی شود.
| اصطلاح | خواندن کلمهبهکلمه | معنی واقعی |
|---|---|---|
| break a leg | «پایت را بشکن» | «موفق باشی» — درست پیش از اجرا یا امتحان |
| spill the beans | «لوبیاها را بریز» | «راز را لو بده» |
| under the weather | «زیرِ آبوهوا» | «حالم خوش نیست، کمی کسلم» |
| hit the sack | «کیسه را بزن» | «میروم بخوابم» |
| pull my leg | «پایم را بکش» | «داری سر به سرم میگذاری» |
| on the fence | «روی نرده» | «هنوز مردد است و تصمیم نگرفته» |
نکتهٔ مهم این است که ستون وسط هیچوقت «بیمعنی» نیست؛ همیشه یک تصویر قابلتصور میسازد. مغز آن تصویر را قبول میکند و جلو میرود. برای همین باید عادت کنی به یک سؤال ساده: آیا این تصویر با کاری که شخصیت روی پرده دارد انجام میدهد جور است؟ اگر نه، با یک اصطلاح طرفی.
چطور اصطلاحها را واقعاً در حافظه نگه داریم؟
حفظ کردن فهرست اصطلاح جواب نمیدهد و همه این را از تجربه میدانند. دلیلش این است که اصطلاح بدون موقعیت، یک رشتهٔ بیربط از کلمههاست و مغز رشتههای بیربط را دور میریزد. اما همان اصطلاح وقتی به یک صحنه چسبیده باشد — به یک چهره، یک لحن و یک اتفاق — دیگر بیربط نیست؛ خودِ صحنه تبدیل به قلاب حافظه میشود و سالها میماند.

- 1
اصطلاح را در صحنه شکار کن، نه در فهرست
هر بار جملهای را فهمیدی ولی معنیاش جور درنیامد، همانجا مکث کن. آن لحظهٔ گیر کردن، ارزشمندترین لحظهٔ یادگیری توست، چون مغزت آمادهٔ دریافت جواب است.
- 2
کل جمله را بنویس، نه فقط اصطلاح را
بهجای نوشتن
cut to the chase، بنویسWe only have ten minutes, so let me cut to the chase.جملهٔ کامل ساختار، لحن و کاربرد را با خودش میآورد؛ اصطلاح تنها هیچکدام را ندارد. - 3
تصویر صحنه را به آن سنجاق کن
یادت باشد چه کسی، به چه کسی و با چه حالت صورتی آن را گفت. همین یک خط توصیف، جای صد بار تکرار را میگیرد.
- 4
تا ۴۸ ساعت آینده یک بار خودت به کارش ببر
یک جمله دربارهٔ زندگی خودت بساز و بلند بگو. اصطلاحی که یک بار از دهان خودت بیرون آمده باشد، دیگر «کلمهٔ کتاب» نیست.
- 5
با مرور فاصلهدار برش گردان
اصطلاح را در جعبهٔ لایتنر بگذار تا درست پیش از لحظهٔ فراموشی برگردد. سه یا چهار برخورد فاصلهدار، آن را به حافظهٔ بلندمدت میبرد.
یک محدودیت هم برای خودت بگذار: در هر قسمت بیشتر از پنج تا هفت اصطلاح جدید برندار. مقاومت کردن مقابل وسوسهٔ برداشتن همهچیز، تفاوت بین کسی است که بعد از سه ماه سی اصطلاح را واقعاً بلد است و کسی که سیصد تا را یک بار دیده و هیچکدام را ندارد.
تلههای اصطلاح: شبیههای خطرناک و اصطلاحهای تاریخگذشته
دو تله وجود دارد که حتی زبانآموزهای خوب هم در آنها میافتند. تلهٔ اول اصطلاحهایی هستند که یک کلمهٔ مشترک دارند و ظاهرشان تقریباً یکی است، ولی معنیشان اصلاً به هم ربط ندارد.
out of the blueیعنی «یکدفعه و بیمقدمه»، اماonce in a blue moonیعنی «بهندرت». هر دوblueدارند و هیچ ربطی به هم ندارند.break the iceیعنی یخ جمع را شکستن،break the newsیعنی خبری (معمولاً بد) را رساندن، وbreak a legیعنی موفق باشی. سه تاbreak، سه دنیای متفاوت.on the same pageیعنی «سر یک موضوع توافق داریم»، ولیon the same wavelengthیعنی «ذاتاً شبیه هم فکر میکنیم». اولی دربارهٔ یک تصمیم است، دومی دربارهٔ شخصیت.spill the beansیعنی راز را لو دادن، وlet the cat out of the bagیعنی رازی — اغلب یک سورپرایز — سهواً فاش شود. بسیار نزدیکاند، ولی دومی تقریباً همیشه غیرعمدی است.beat around the bushیعنی طفره رفتن، ولیbeat someone to itیعنی زودتر از کسی کاری را انجام دادن.take something for grantedیعنی قدر چیزی را ندانستن، اماtake something at face valueیعنی چیزی را همانطور که هست باور کردن.
بخشی از این تلهها به این دلیل ساخته میشوند که ما فعلهای کوچک انگلیسی را جدی نمیگیریم. همان چیزی که در راهنمای فعلهای عبارتی سریالها مفصل باز شده: در انگلیسی گفتاری، حرف اضافه بهاندازهٔ فعل معنی را عوض میکند و نادیده گرفتنش گران تمام میشود.
وقتی اصطلاحها خودشان را در زیرنویس نشان میدهند
بزرگترین مشکل عملی این است که تو نمیدانی کجا یک اصطلاح وجود دارد. برای شکار کردن اصطلاح باید اول بفهمی که یکی آنجاست، و همین اولین قدم است که از دستت درمیرود. ویوا دقیقاً همین قدم را حذف میکند: هوش مصنوعی اصطلاحها و عبارتهای ثابت هر صحنه را از دل زیرنویس بیرون میکشد و آنها را با رنگ مخصوص خودشان داخل خط زیرنویس مشخص میکند. لازم نیست حدس بزنی؛ عبارت رنگی است، پس اصطلاح است.
قبل از زدن دکمهٔ پخش هم فهرست اصطلاحها و عبارتهای کلیدی همان قسمت را با زمان دقیقشان میبینی. این پیشآموزش را جدی بگیر، ولی درست استفادهاش کن: قرار نیست فهرست را حفظ کنی. فقط یک بار از رویش رد شو تا ذهنت آماده شود؛ بعد وقتی همان عبارت وسط دیالوگ میآید، بهجای گیج شدن، حس تشخیص میگیری — و تشخیص، همان چیزی است که یادگیری را تثبیت میکند.
حلقه در همانجا بسته میشود: اصطلاح را قبل از تماشا میبینی، وسط صحنه رنگیاش را میگیری، با یک لمس معنی و تلفظش را میخوانی و ذخیرهاش میکنی تا جعبهٔ لایتنر درست پیش از فراموشی برش گرداند. ویوا فعلاً روی اندروید در دسترس است و اگر کتابخانهٔ بزرگتری از فیلم و سریال میخواهی، نسخهٔ Pro همان امکانات را با محتوای بیشتر میدهد.
و در نهایت انتظار درست را از خودت داشته باش: هیچکس همهٔ اصطلاحهای انگلیسی را بلد نیست، حتی خود انگلیسیزبانها. هدف این نیست که هیچوقت گیر نکنی؛ هدف این است که وقتی گیر میکنی بدانی با چه چیزی طرفی، و چند ثانیه بعد دوباره سوار صحنه شوی.
همین حالا با ویوا تمرینش کن
اپلیکیشن آموزش زبان انگلیسی با فیلم و سریال
ویوا فیلمها و سریالهای واقعی را به یک دورهٔ آموزش زبان انگلیسی تبدیل میکند: صحنه را ببین، هر چه را نگرفتی لمس کن و کلمههای مهم را نگه دار — بدون اینکه حتی یک لحظه از پلیر بیرون بیایی.
- زیرنویس تعاملی: روی هر کلمه بزن تا معنی فارسی و انگلیسی و تلفظش را از دیکشنری آفلاین داخل اپ ببینی.
- اصطلاحها داخل زیرنویس با رنگهای جدا مشخص میشوند و معنی واقعیشان را هوش مصنوعی استخراج کرده؛ با یک لمس ببینشان.
- جعبهٔ لیسنر معنی کلی کل جمله را میدهد تا لحن، اسلنگ و اصطلاح از بین نروند و ترجمه کلمهبهکلمه نشود.
- روی کلمه سوایپ کن تا ترجمه شود، ذخیرهاش کن و جعبهٔ لایتنر درست پیش از فراموشکردن، برای مرور برش میگرداند.
سوالهای پرتکرار
اصطلاحات انگلیسی چیست و چه فرقی با لغت دارد؟
اصطلاح انگلیسی عبارتی ثابت از چند کلمه است که معنیاش از جمع معنی اجزایش به دست نمیآید. مثلاً `break a leg` یعنی «موفق باشی» و هیچ ربطی به پا و شکستن ندارد. لغت را میشود در دیکشنری جدا معنی کرد، اما اصطلاح را باید مثل یک واحد کامل یاد گرفت، نه کلمهبهکلمه.
چرا ترجمهٔ کلمهبهکلمهٔ اصطلاحات انگلیسی غلط از آب درمیآید؟
چون اصطلاح یک واحد معنایی مستقل است و معنیاش در هیچکدام از کلمههایش وجود ندارد. ترجمهٔ تحتاللفظی یک تصویر قابلتصور ولی بیربط میسازد؛ مثلاً `pulling your leg` میشود «پایت را میکشد» در حالی که یعنی «سر به سرت میگذارد». چون نتیجه منطقی به نظر میرسد، متوجه اشتباه نمیشوی و از صحنه رد میشوی.
چطور اصطلاحات انگلیسی را با فیلم و سریال یاد بگیرم؟
هر جا جملهای را فهمیدی ولی معنیاش جور درنیامد مکث کن، کل جمله را بنویس نه فقط خود اصطلاح را، و صحنهای که در آن گفته شده را بهخاطر بسپار. بعد تا ۴۸ ساعت یک بار خودت آن را در جملهای دربارهٔ زندگیات به کار ببر و در نهایت با مرور فاصلهدار برش گردان تا تثبیت شود.
روزی چند اصطلاح انگلیسی یاد بگیرم که یادم بماند؟
در هر قسمت پنج تا هفت اصطلاح جدید کافی است. تعداد بیشتر باعث میشود هیچکدام به صحنه نچسبند و همه فراموش شوند. سی اصطلاح که واقعاً بلد باشی و بتوانی به کار ببری، بهمراتب ارزش بیشتری از سیصد اصطلاح دارد که فقط یک بار در فهرستی دیدهای.
کدام سریالها برای یادگیری اصطلاحات انگلیسی بهترند؟
سریالهای گفتوگومحور و روزمره بهترین انتخاباند، چون تراکم اصطلاح در آنها بالاست و موقعیتها هم آشناست: کمدیهای موقعیت مثل `Friends` و `The Office` و درامهای محیط کار مثل `Suits`. سراغ آثار فانتزی، تاریخی یا پلیسی سنگین نرو؛ واژگانشان تخصصی است و در مکالمهٔ روزمره به کارت نمیآید.
آیا باید معادل فارسی اصطلاحات انگلیسی را هم یاد بگیرم؟
هر جا معادل فارسی واقعی وجود دارد، بله — معادل قویترین قلاب حافظه است و دیگر فراموش نمیشود؛ مثل `break the ice` که همان «یخ مجلس را شکستن» است. اما برای اصطلاحهایی که معادل دقیق ندارند دنبال معادلسازی نگرد؛ معنی و یک مثال طبیعی کافی است و ساختن معادل مصنوعی فقط گیجت میکند.


